تبليغاتX


تاتوره یعنی تو!

نوزدهم آبان 1388

این روزهای آفتابی!


همیشه خدا همان جایی به داد می‌رسد که فکر می‌کنی همه چیز تمام شد و از دست رفت. این همان حسی است که با تمام قلبم و وجودم دو روز پیش لمسش کردم. در یک شب خدا تمام چیزهایی را که از من گرفته بود و یا اینکه فکر می‌کردم گرفته به من برگرداند. غرق رحمتم کرد و قول دادم به خودم بندگی‌اش را بکنم تا آخر عمرم اگر تا به حال نبودم.
در طی این یک هفته که نبودم اتفاقات بدی را پشت سر گذاشتم، اگر بگویم از وسط آتش گذشتم دروغ نگفتم تا مرز یک حمله بد قلبی پیش رفتم ولی از خواسته‌ای که داشتم کوتاه نیامدم تا گرفتمش!
من همسفر زندگی‌ام را گرفتم از خدا و تقدیر که با من جنگید و جنگید تا امروز که مال من شد. از تلخی‌های راهش نمی‌گویم چون گفتنش هم اشکم را دوباره در می‌آورد. فقط با تمام وجودم فهمیدم وقتی شاعر گفت: «جگر شیر نداری سفر عشق مرو» یعنی چه! در این چند روز چیزهای دیگری هم فهمیدم اینکه دوستانی دارم بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکی است!
دوستانی که همراه من این راه را طی کردند، سمیرا، الهه، زهره، الهه قدیانی، حمید و همه دوستان دیگری که نگرانم بودند.
و یک چیز دیگر برای دوستی که اگر نبود امکان نداشت بتوانم این روزهای سخت را دوام بیاورم.
شیلا! دوست عزیزم! لطفی رو که در حقم کردی، حرف‌هایی رو که به خاطر من شنیدی‌، آغوشی رو که از من دریغ نکردی وقتی هیچ کس نبود فراموش نمی‌کنم، هیچ وقت! کلماتم قاصرند از بیان تشکر و میزان لطفت ولی ثابت کردی که خیلی رفیقی! خییییییییییییلی!
خلاصه من و خداداد جنگیدیم تا همه تسلیم شدند. «خداداد» را «خدا» داد!!

پ.ن: همین جمعه پیوند زندگیمان را می‌بندیم باشد که رستگار شویم! مفصل می‌نویسم در این باره ولی فعلن  مجالی نیست!


| الهام |

نهم آبان 1388

بهانه!


باران بهانه بود
برای گریه‌هایم...

پ.ن: زندگی همیشه یکی می‌دهد ده تا پس می‌گیرد! از لطف بی دریغ شب‌های خورشید  ممنونم!


| الهام |

سوم آبان 1388

قربانی!


بی‌نام به دنیا آمد
صدایش زدند «قربانی»!

| الهام |

دوم آبان 1388

کاش باران بیاید!


نمایشگاه مطبوعات هر چه که باشد باز هم از معدود جاهایی است که همیشه حس عجیبی به من می دهد، حسی شبیه هویت خبرنگاری و روزنامه تگاری و ...البته می‌دانم که بعدش باید بگویم کدام مطبوعات و کدام خبرگزاری! زری راست می گفت که روزنامه نگاری در ایران مرده! باید هی حسرت بخورم به این اوضاع خاک بر سری ولی چه کنم که سهم ما هم از این اوضاع همین شده و بس!
در
بازدید از نمایشگاه فهمیدم که دیگر روزنامه ای در این کشور باقی نمانده. حالم بهم خورد از دیدن غرفه های فارس و ایرنا و برنا. انگار می خواهند خودشان را به رخ مخاطب بکشند با دکورهای چند ملیونی تومانیشان! شنیدیم از دوستان حاضر در نمایشگاه، دیروز که کروبی برای بازدید رفته، کارمندان فارس آمده اند شعار هم دادند! پول مزدوری می‌گیرند در این مملکت! 
روز افتتاحیه با زهره رفتیم نمایشگاه البته بیشتر به خاطر تجمع سبزها که قرار بود باشد و ظاهرن نشد! تعدادی از این نوجوان‌های هیجان زده با مچ بند سبز را دیدیم که رفته بودند جلوی غرفه کیهان و با ماژیک سبز بزرگ نوشته بودند: "آقای شریعتمداری دموکراسی را با س می نویسند."
دوباره حسرت خوردیم...
دیگر اینکه توبیخ شدم بابت ارائه یک گزارش انتقادی از نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال! عاشق مدیران خبرگزاری متبوعه خودم هستم. جالب است! ۱۰ روز می روی نمایشگاه جان می کنی، گزارش می نویسی، می دهی دوستان بعد توبیخ می شوی بابت گزارشت! جالب تر اینکه دو روز قبلش می گویند چه گزارش خوبی نوشته بودی، بعد دو روز بعدش نامه توبیخی را با امضای فرد مربوطه می بینی روی میزت!
حالا توبیخ بخورد توی سر من! من نمی دانم ما چرا در این مملکت تعریف نداریم. من به عنوان خبرنگار هر خبری بدهم مسئولیت مادی و معنویش بر عهده مسئولی است که خبر را رد می کند روی خط! اینجا ولی برای اینکه محکم کاری بکنند هم من را توبیخ می کنند هم مافوقم را!
خلاصه برای چند روزی این موضوع هم شد قوز بالای قوز در این اوضاع منفی بافی....
کاش کمی باران بیایید و پاییز حداقل کمی خودش را نشان ما بدهد... شاید لابه لای مستی در هوای بارانی و ابری این دلمشغولی ها و استرس‌ها گم شود!




| الهام |

بیست و هشتم مهر 1388

خط کشی!


مطمئنن پس از نوشتن این پست متهم شوم از سوی برخی دوستان به اینکه این مکان جای این طور نوشته‌ها نیست!
بی مقدمه و موجز می‌روم سر اصل مطلب! روز دختر است، امروز و مبنای نام گذاری آن تولد حضرت معصومه است و از آنجایی که این بانو مجرد بوده و مهمتر از آن دوشیزه(باکره) این روز را روز دختر نامیده‌اند در واقع مفهوم دومی علت اصلی این نام‌گذاری است نه مجرد بودن آن!
اما سوال مهم و فلسفی!
تکلیف دخترانی که باکره نیستند و مجرد هستن چیست؟ آیا این ها هم دختر محسوب می‌شوند یا از آنجایی که در ایران زندگی می‌کنند به خاطر داشتن چنین نقصی و شاید بزرگ ترین آن(البته از دید فرهنگ عمومی ایران) در هیچ کجای آن جایی ندارند!
جدا از اینکه کلن با این واژه و تبعات مسخره‌اش برای دختران ایرانی مخالفم و معتقدم این جور نام‌گذاری به نوعی بازتولید مفهوم باکرگی
 که امروزه خیلی هم با شرایط دختران ایرانی مطابقت ندارد، است و تنها به تعارضات جامعه در حال گذار ایران دامن می‌زند. 
خلاصه که واقعن هنوز فلسفه این خط کشی‌ها و نام‌گذاری‌ها برایم مشخص نیست!


| الهام |

بیست و ششم مهر 1388

من هم ته کشیدم!


یادم می‌آید یکی از دوستان دوران دانشگاه می‌گفت بیش از حد از احساساتم در رابطه‌هایم خرج می‌کنم! بعدها دوستان دیگری نیز بر این موضوع صحه گذاشته‌اند. شاید به همین دلیل باشد که بعد از مدتی احساس می‌کنم که دیگر چیزی ندارم که بگذارم توی رابطه‌هایم.
دیشب دوباره بوف کور را خواندم. چقدر این کتاب غریب را دوست دارم. رازآلود است مثل این زندگی لعنتی پیچ در پیچ و درد دارد مثل همه دردهایی که همه داریم، شب‌ها با آن می‌خوابیم و صبح با آن بیدار می‌شویم و دوباره هر روز هر روز این دور تلسلسل را تکرار می‌کنیم.
نمی‌دانم ....
پراکنده گویی‌هایم به خاطر این ذهن مشوش است که آرام نمی‌گیرد، انگار هزار کرم در سرم وول می‌خورند. شب‌ها می‌خوابم ولی ذهنم بیدار است. گاهی چشم‌هایم را که باز می‌کنم می‌بینم نصفه شب شده، از خواب بیدار شدم و دارم فکر می‌کنم، فکر! قلبم تند تند می‌زند...
بیشتر اوقات ولی در خلاء سپری می‌شود، باید تجربه‌اش کنی تا برایت ملموس باشد!
حوصله حرف زدن ندارم! برای امروز بس است!

پ.ن: همان طرح‌های کوچکی هم که روزگاری می‌آمدند به این ذهن پریشان، این روزها ته کشیده‌اند، انگار قدرت روزگار برای از بین بردن شاعرانگی‌ها بیشتر است.


| الهام |

بیستم مهر 1388

کدام اسلام، کدام خدا؟

خدایا چرا دنیای تو انقدر عذاب آور است. بعضی دردها را هیچ طور نمی‌شود هضم کرد مثل خوره این جان لعنتی را می‌خورند. از مذهب بدم می‌آید از اسلام بدم می‌آید وقتی خبر مرگ بهنود شجاعی را می‌خوانم. خدایا چرا دنیای تو انقدر عذاب آور است؟



حتی تصور اینکه یک نوجوان ۱۶ ساله در عالم نوجوانی و کل کل‌های آن دوران اتفاقی یک نفر را کشته و بعد چندین بار تا پای دار رفته و برگشته و آخر هم به آن صورت اعدام شده برایم زجر آور است، از اسلام بدم می‌‌آید!
این خبر را خواندم وبند بند وجودم با خواندن آن ریش ریش شد، شکستم برای امثال بهنود. دوباره محمد پسرخاله مامان جلوی چشم‌هایم می‌آید با آن صورت معصوم و اخلاق لوطی‌اش. او هم دقیقن همین شرایط را دارد. خودش می گوید کسی را نکشته و فقط یک ضربه زده ولی چون دو نفر درگیر صحنه متواریند می گویند باید اعدام شود! همسن من است! خیلی جوان است خیلی...
چه کسی می‌گوید نمی‌شود این قوانین این شکلی را تغییر داد، کدام دین، کدام اسلام، کدام خدا؟


| الهام |

نوزدهم مهر 1388

الوعده وفا!


درست نمی‌دانم آخرین باری که جسارت به خرج داده‌ام کی بوده یا برای چی بوده ولی می‌دانم همیشه ترس از تغییر در من وجود داشته. اساساً ترس از تغییر در وجود همه ما هست در بعضی کمتر، در بعضی بیشتر! نکته‌اش این است که اگر نترسی و تغییر کنی شاید بتوانی آزاد شوی از همه قید و بندهایی که پایت را بسته به سنت‌ها و هزار جور نباید دیگر. خلاصه باید کند!
اما...
اما این اما که می‌آید وسط هزار دلیل پیدا می‌کنی که خودت را وصل کنی به همین شرایط گندی که هستی. حال من همین است! شاید بدبینی باشد ولی راه‌های زندگی من بین دو از دست دادن گیر کرده! درست هم نمی‌دانم که برای این تغییر و از دست دادن چیزی هم بدست می‌آورم یا خیر! همین است که پایم را سست می‌کند! می‌ترساند!
هزار بار به این جمله معروف که می‌گوید " هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت"، فکر می‌کنم و تصمیم می‌گیرم ولی باز قلبم می‌لرزد. خدا هم که این روزها انگار نیست! یعنی با من نیست! هیچ جا هم پیدایش نمی‌شود نه لای شب بوها و نه پای آن کاج بلند!

پ.ن: حرف‌های دیگری داشتم ولی...


| الهام |

شانزدهم مهر 1388

انگیزه!


زندگی منفی است
«تو» مثبتش می‌کنی!


| الهام |

چهاردهم مهر 1388

وجدان درد؛ عامل اصلی آپیدن!


قبل از نوشتن این پست باید یگویم علی رغم وعده قبلی مبنی بر نوشتن پستی درباره جسارت، می‌ گویم که این پست هیچ ربطی به جسارت ندارد به دلایلی که بعدن می گویم! تا لال شود دهانی که بی جهت وعده ندهد!
۱- هفت روز است که به جای رفتن سر کار به صورت شیفتی به نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال می‌آییم برای تهیه خبرهایی که خیلی هاش به ما ربطی ندارد! خلاصه توفیق اجباری نصیبمان شده و هر روز از صبح تا شب میان کلی نرم‌افزار و سایت و مابقی متعلقات دنیای دیجیتال پرسه می‌زنیم!
بنابراین طبیعی است که وبلاگمان را به روز نکنیم! حوصله آسیب‌شناسی نمایشگاه و تحلیل هم نداریم! گفته باشم!
۲- این پست را از آن جهت نوشتیم که وجدان درد گرفته بودیم!
۳- برای کرگدن عزیز ناراحتم ... امیدوارم هر چه زودتر عزیزش بهتر شود. الحق که مادرهای ایرانی مظلومند و وقتی می‌فهمیم تاثیرشان را روی زندگی که خدایی نکرده اتفاقاتی از این دست بیافتد. در هر صورت آرزوی سلامتی مادر دوم(مادر مریم‌ترین) کرگدن وبلاگستان را از اویی که آن بالاست، داریم!
۴- همه فعل‌های جمع در احترام به شخص شخیص خودمان است!
۵- خوشحالم که حجاریان آزاد شد... تف به این روزگار غدار! 
۶- یعنی خدا همچنان مرا نادیده می‌گیرد؟!
۷- هیچ وقت قولی ندهید که مطمئن نیستید انجامش می‌دهید! همین!


  


| الهام |

هفتم مهر 1388

وقت ندارم!


فعلن وقت نوشتن ندارم! ولی پست بعدی را درباره جسارت خواهم نوشت!

| الهام |

سوم مهر 1388

جوابیه!


خطاب به سوسن که در کامنت پست قبلی دهانش را باز کرده و هرچه به ذهنش رسیده رو نثار من کرده:
دوست عزیز اینجا فضای من است! خانه مجازی من! بنابراین هر چه که دلم بخواهد درونش می‌نویسم! تعریف وبلاگ دل نوشته است نه دیگر نوشته! من ابهامات ذهنی و افکارم را می‌نویسم که ممکن است به نظر خیلی‌ها اشتباه باشد اما دلیل نمی‌شود که...
در ضمن از چه چیزی به نتیجه رسیدی من عوضی هستم؟! خدایاااااااااااااا از دست این قوم!

| الهام |

سی ام شهریور 1388

بدون شرح!


۱- این هوا با بوی پاییزیش بدجور دارد من را دیوانه می‌کند... از معدود نعمات دنیوی که می‌تواند امیدوار کند آدم را به زندگی دوباره... باران هم که بوی زندگی می دهد، بوی عشق، بوی آغوش گرم و هزار تا حس خوب دیگر!



۲- ما هنوز در شوک اعلام روز عید فطر هستیم و نفهمیدیم که چطور در احتمال ۷۰ به ۳۰ درصدی دوشنبه که امروز باشد و یکشنبه که دیروز باشد بنا به دستور رهبری دیروز عید شده است و ایشان نظرات همه علمای قم را به هیچ هم حساب نکردند!
خدا عاقبت ما را به خیر کند! نمی‌دانم این منیت‌ها آخرش به کجا می‌رسد!!!
۳- روز قدس و راهپیمایی بزرگ سبزپوشان نشان داد که ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!
۳- وعشق می‌آید...
۴- دلمان برای یک رقص حسابی و شیطونی و خل و چل بازی و مابقی کارهای که می‌شود در همین ردیف انجام داد تنگ شده است!  


| الهام |

بیست و یکم شهریور 1388

همه آدم‌های زندگی من!

بدون هیچ دعوت خاصی آدم‌های تاثیرگذار زندگیم را می‌نویسم! باشد که ماندگار شود...
۱- مامانم: قطعاً تأثیرگذارترین آدم زندگی من است. بدجور سرنوشتمان بهم گره خورده. وابستگی خیلی خاصی دارد به من! البته می‌دانم الان می‌گویید همه مادرها به بچه‌اشان وابسته‌اند ولی این یکی طور دیگری وابسته است باور کنید!
زحمت‌هایی زیادی برایم کشیده و جای پدر داشته ولی در عین حال نداشته‌ام را همیشه پر کرده است این طور است که من خیلی چیزها را به او مدیون شدم و ...
۲- شیلای عزیزم: یار غار و رفیق همیشه پایه من است در همه چیز! شادی و خنده! در دانشکده علوم اجتماعی با هم آشنا شدیم و ۲ ساله دیگر دوستیمان یک دهه می‌شود. بسیاری از دردهای زندگیم را که هیچ گوشی نمی‌تواند بشوند و من دوست ندارم که بشنود شیلا می‌شنود. دوستی با شیلا غنیمتی بوده برایم، به قول خودش بزرگ کرده این بچه خل و چل سال اول دانشگاه را! 
۳- آقای خادم: دوست دارم این طور صدایش کنم! مخاطب خاص بسیاری از طرح‌های من! اولین تپش‌های عاشقانه قلبم برای او بوده و هست. در نگاه اول غرور و مردانگی‌اش من را گرفت. چیزی که جای خالی‌اش را در خیلی از ابعاد زندگی‌ام حس کردم. بزرگ است و بزرگوار و الحق که آن الهام کوچک سال‌های پیش را زود بزرگ کرد. رابطه پر فراز و نشیبی داشته‌ایم، کمی بیشتر از روابط همه! ۵ سال حرف‌ دارم درباره‌ او بزنم ولی خیلی‌هاش از جنس حرف‌های ناگفته‌ای است که ... بچگی‌های من را می‌بخشد و من کودک لجباز درونش را که گاهی بدجور زنده است! دست کم دوستش دارم!
۴- بابا: کوتاهی‌های او در زندگی مسیر من را تغییر داد...‌می‌شد که بهتر باشیم ولی نخواست! همین!
۵- مادر(مامان مامان): عزیز من است، از بزرگترین لذت‌های دنیا بوسیدن اوست و در آغوش کشیدنش. برای من سمبل یک مادر واقعی است. از خود گذشته و فداکار. خانه‌‌اش اولین مکان است برای رفع دلتنگی‌‌هایم...
۶- خاله اعظم: اساساً من به همه خاله‌ها و دایی‌هایم علاقه‌ دارم ولی این یکی جیگر است. سنگ صبور است و رازدار و برای من سمبل ایمان! چیزی که این روزها خیلی کم دارم.
۷- دایی مرتضی: چشم‌‌‌هایش پس از سالها هنوز هم من را آتش می‌زند. با هم بزرگ شدیم! هیچ وقت نمی‌توانم مدت طولانی نگاهش کنم چون گریه‌ام می‌گیرد!  مظهر سرزندگی و انرژی بوده برایم ولی این روزها زنگار گرفته آیینه روحش! دچار همان مرض‌های صادق هدایتی شده!
۸-
عباس حسین‌نژاد: خیلی شریف است. ۲ سال کاری با او بهترین سال‌های کاریم بود. شوق زندگی را در من زنده می‌کرد و می‌کند، با شعرهایش و طرح‌هایش دوباره من را آشتی داد با فضای مجازی وبی‌شک دراین زمینه از او تأثیر گرفته‌ام! هنوز این شعرش قلبم را پاره پاره می‌کند: سنگ تو را به سینه می‌زنم، این سینه زخمی...
باران جان است! بی‌خیالی و شاید بهتر بگویم بلند نظری‌اش نسبت به دنیا برایم همیشه جالب بوده! دیدن ضمیر من از تخصص‌های دیگرش است. صبح‌ها وقتی چشم‌های من را می‌دید با دو سه جمله آبی می‌ریخت روی آتش درونیم. جایش خیلی خالی است... خدا حفظش کند برای فاطمه و سارا و علی و همه...
۹- افشین داورپناه و الهه قدیانی: از الهه خیلی یاد گرفتم شاید خودش هم نداند. ولی دوست بسیار خوبی است در تنگناهای زندگی! 
و اما افشین داورپناه: آزاده است و این اصلی‌ترین ویژگی اوست در دورانی که کسی برای آزادگی حاضر نیست کوچکترین هزینه‌ای بدهد! سر خم نمی‌کند جلوی زور! کار کردن با افشین فرصتی بود که از دست رفت. یک مرد تمام عیار است. امیدوارم به جایگاهی که حقش هست برسد!
۱۰- سمیرا: اگر من اعتماد به نفس زیاد و عقلش را داشتم قطعن بهتر از چیزی که الان هستم می‌بودم! در جایی که هست می‌درخشد. کلن خیلی عاقل است و امیدوارم از این عقلش کمی هم به من بدهد!
۱۱- فرزام: در وبلاگ‌نویسی برای من الگو است! اعجوبه‌ای است، از آنها که در هر یک، هزاره پیدا می‌شوند، در هر پستی که می‌نویسد حرفی برای آدم دارد، اما تأثیرگذارترین ویژگی‌اش روی من این است که بدون سانسور حرف می‌زند، خودسانسوری مرضی است که عجیب به زندگی همه‌مان افتاده و می‌ترسیم از غلبه کردن به آن و احمد بدون سانسور خودش می‌نویسد و حرف می‌زند و این ارزشمند است برای من! 
۱۲- دکترعباس کاظمی: این استاد نازنین من را با جامعه‌شناسی آشتی داد. تا قبل از اینکه سر کلاس دکتر بنشینم نمی‌دانستم که یک استاد خوب چه ویژگی‌هایی دارد و چه لذتی دارد که سر کلاس چایی بخوری و از مطالعات فرهنگی حرف بزنی! تجربه کلاس‌های دکتر جزو بهترین روزهای تحصیلم در دانشکده بود.
۱۳- دکتر مجید حسینی‌زاد: اگر عشق فیلم باشی و صحبت‌های حسینی‌زاد را بشنوی قطعن می‌شود جزو آدم‌ها‌ی تاثیرگذار زندگیت! اگر ۱۰ نفز آدم در دنیا باشند که به سینما مسلط باشند و سینما را بفهمند قطعن یکی از آنها دکتر حسینی‌زاد است! از زمان اختراع سینما فیلم دیده تا الان! از همه فیلم‌ها هم یک تحلیل جامعه‌شناختی دارد! حضور و غیاب هم سر کلاس ندارد ولی کلاسش همیشه پر بود از دانشجویان خودش و مستمر آزاد!
۱۴- پارسا پیروزفر: علاقه عجیبی دارم به این آدم! از آن عشق‌های دوران دبیرستانی که هنوز هم جایی در قلبم دارد. هنوز سکانس بازی او در فیلم اعتراض با آن دیالوگ معروف من اینجا بس دلم تنگ است، جزو دلچسب‌ترین سکانس‌های مورد علاقه‌ام است.
۱۵- اوریانا فالاچی: اگر خبرنگار باشی، سرکش هم باشی و دلت هم بخواهد که هر از چند گاهی عصیانگری کنی و از قضا فمنیست هم باشی بعید است که فالاچی رویت تاثیرگذار نباشد. کتاب یک مرد فالاچی تاثیر عمیقی روی باورهای سیاسی و اجتماعی من گذاشت. هنوز هم برایم درک شخصیت فالاچی سخت است؛ زنی که هنجارپذیر نیست مثل شخصیت آلکوس در کتاب یک مرد!  

پ.ن: قطعن آدمهای زیادی بر زندگی من تاثیر داشته‌اند. خیلی‌هاشان را نمی‌دانم شاید حتی با یک دیدار چند دقیقه‌ای تاثیرشان را گذاشته‌اند روی ضمیر ناخودآگاه من و رفته‌اند. باران جان، بچه درویش، شبی با خورشید، زخمه‌های دل، قلم‌های کاغذی و سطرهای پنهانی را دعوت می‌کنم که بنویسند آدم‌های تاثیر گذار زندگیشان را!


| الهام |

بیست و یکم شهریور 1388

سگ!


چشمانم «سگ» داشت
فقط نمی‌گرفت!

| الهام |

هفدهم شهریور 1388

هزینه!


برگشتن که خرجی ندارد
پس می‌روم!


| الهام |

سیزدهم شهریور 1388

پابسته!


من اینجا هنوز بسته‌ام
به ثانیه‌هایی که نمی‌دانم بی تو چگونه سپری می‌شوند...

پ.ن: زیاده حرفی نیست!


| الهام |

هفتم شهریور 1388

مهدی و محمود احمدی‌نژاد!


«مهدی» برادر کوچکترم هر چه می‌گذرد بیشتر شبیه من می‌شود!
از علاقه‌اش به داستان و ادبیات و فوتبال و فیلم و مسابقات ورزشی گرفته تا یک دندگی‌ و قد بودنش که البته در این مورد کمی از من جلوتر است. عجیب کارهایش من را یاد خودم می‌اندازد. در ۱۰ سالگی سمفونی مردگان و میرا می‌خواند! اصلاً نمی‌دانم از این کتاب‌ها چیزی هم می‌فهمد یا نه. اگرچه باید اعتراف کنم نسل‌های جدید بسیار باهوشتر از ما هستند، با هوش‌تر و معترض‌تر!
جنبش سبز که راه افتاد مهدی هم توی خانه مچ بند سبز می‌‌بست و شعار می‌داد! یا حسین و میرحسین...
حسابی جوگیر بود. نتایج که اعلام شد یادم می‌آید به این سن کمش اولین چیزی که گفت این بود! امکان نداره! می‌گفت اگر تقلب نشده پس چرا کروبی انقدر رای‌هایش پایین تر است؟!
البته باید بگویم که چند سالی از سنش بیشتر می‌فهمد این ته تقاری ما! چند شب پیش مامان مهدی را فرستاد برای خریدن نمک. وقتی برگشت از در که آمد تو اولین جمله‌ای که گفت این بود:عجب آدمیه این احمدی نژاد! نمک رو هم گرون کرده!
من اول از این عکس‌العملش خندم گرفت ولی بعد دیدم بچه حق دارد انقدر ناراحت باشد هر فردی تورم را در رده خودش احساس می‌کند. تازه بعد از نمک چند مثال هم درباره بستنی زد و به قول خوش ثابت کرد که واقعن همه چیز گران شده!
این روزها هم هر چیزی را می‌بیند می‌اندازد تقصیر احمدی‌نژاد! گاهی هم شعار می‌دهد و مرگ بر دیکتاتور می‌گوید!
این‌ها را که می‌بینم دلم عجیب برایش می‌سوزد، چه نسلی می‌شوند این‌ها! در این سن چقدر سیاسی به همه چیز نگاه می‌کنند. نمی‌دانم هم و سن سال‌های مهدی آن دورترها که شاید آسمان رنگ دیگری باشد هم به این چیز‌ها فکر می‌کنند یا نه؟


| الهام |

دوم شهریور 1388

ترس!

 

دوستت دارم
ولی
از با تو بودن می‌ترسم
از بی تو بودن هم می‌ترسم!


| الهام |

بیست و هشتم مرداد 1388

حیات!


من هر روز تو را نفس می‌کشم
همراه با عطر همه اقاقی‌های جهان!


| الهام |