ایران ما یا ایران آنها؟
این روزها ایران آبستن اتفاقات عجیب و غریبی است. اتفاقاتی که شاید نسل ما تا کنون به این شکل آن را تجربه نکرده. مثل گلادیاتورها داریم میجنگیم برای اینکه اگر انکار شویم تمام میشویم. همین حس بود انگار که ۲۵ خرداد را آفرید!
از وصال که به سمت میدان آزادی حرکت کردم حسهای زیادی را تجربه کردم که تا الان هیچ کدامشان را نداشتهام! برای معدود باری حس کردم ما یک ملتیم! کنار هم! هر شعاری که میگفت «نترسیم نترسیم ما همه با همه هم هستیم»، بودن ما را اثبات میکرد! ما و تأکید میکنم «مایی» که خرد جمعیاش این روزها بدجور به سخره گرفته شده! ولی چه زود نقش بر آب شد نقشه کسانی که فکر میکردند این مردم به راحتی تحمیق میشوند....
هزینههای زیادی داده شده در این چند شب. بسیاری از دوستانمان را در کوی دانشگاه به خاک و خون کشیدند. هموطنمان را در خیابان ها زدند و کشتند...فاجعه، فاجعه است. بزرگتر از چیزی که بتوانم در کلمات بیاورم. تنها همین با هم بودن است که کشته شدن عزیزانمان را التیام میبخشد. اصلن نمیتوانم باور کنم خونی را که دیروز در پایان تجمع به آن آرامی ریخته شد! انگار دیکتاتوران شمشیر از رو بستهاند تا باور نکنند این مردم شعور دارند و میفهمند که از آنها استفاده شده!
دیروز جریان اصلاح طلبی نیز عقلانیت بیشتری داشت. موسوی و کروبی اکنون رهبری جنبشی را بر عهده گرفتهند که به نظر میرسد پایان عمرش از سوی انحصار طلبان رقم خورده! موسوی دیروز اعلام کرد هر هزینه را حاضر است بپردازد و امیدواریم که همین باشد. او در برابر تک تک جوانانی که هر روز به خیابانها میروند مسئول است. ما میترسیم که خاتمی بار دیگر تکرار شود و هر روز دعا میکنیم که موسوی بایستد... کروبی بایستد... حتی محسن رضایی... حق ایرانی به یغما برده شده! باید برش گردانیم حتی اگر خونمان را بریزند...
ایران امروز دو رئیس جمهور پیش رو دارد؛ یکی با آرای ۲۴ میلیون ایرانی که نمی دانم وجود خارجی دارند یا خیر و دیگری که ۱۳ میلیون باور دارند که میتوانسته رئیس جمهورشان باشد. مردم عملا به دو دسته تقسیم شدهاند خودی و غیر خودی! در هر حال حتی اگر دولت دهم با احمدی نژاد کار خود را ادامه دهد مشروعیتی در میان بسیاری از ایرانیان نخواهد داشت چنانکه این عدم پذیرش در ۲۵ خرداد با جمعیت میلیونی در تهران و بسیاری از شهرهای دیگر دیده شد.
نظام جمهوری اسلامی هزینههای بسیاری را بابت این اتخابات داده و خواهد داد. در جریان این انتخابات مشروعیت نظام با زیر سوال بردن ارکان اصلی آن متزلزل شده و از طرفی انتخابات ۲۲ خرداد و حواشی آن مردم را به دروغگو بودن دولت مطمئن کرده است. هر روز مقاومت موسوی و کروبی و طرفدارانشان برای نظام هزینه خواهد داشت و حداقلش این است که امروز تمامی جهان اتفاقات تهران را دنبال میکند تا ببیند دموکراسی ایرانی اسلامی چگونه است!
اگر چه من معتقدم پروژهای که رقم زده شده دنبال آن است تا جمهوریت نظام را حذف کند ولی باید دید آیا این جریان میتواند باز هم خرد جمعی ایرانی را تحمیق کند یا خیر!
| الهام
|
و مکرو مکر الله و الله خیر الماکرین!
جمهوریت در ایران دارد میمیرد از بس که جان ندارد!
دیروز به همراه زهره و فرید از چهارراه ولیعصر تا امام حسین رفتیم، فضا به شدت امنیتی شده، گویا حضرات میخواهند با پادگانی کردن کشور به ما بقبولانند که بپذیریم رئیس جمهور انتصابیشان را! میدان فردوسی پسربچه های ۱۶ یا ۱۷ ساله لباس پوشیدند و اسلحه به دست گرفتند برای برقراری امنیت مردم! خدایا کار ما به کجا رسیده!
ولی ما ایستادهایم. تا جایی که بتوانیم....
امیدوارم میرحسین و کروبی کوتاه نیایند و بایستند... ذهنم درهم ریخته است کلی حرف دارم ولی نمی توانم حرف بزنم
و مکرو مکر الله و الله خیر الماکرین!
| الهام
|
پایان دموکراسی!!
علی رغم رای اکثریت
باز هم اقلیت
اینجا «ایران» است!
| الهام
|
من برای ایرانم میترسم...
این روزها اولین سرود ملی ایران که توسط سالار عقیلی بازخوانی شده تنها آهنگی است که روزی ۲۰ بار و بیشتر گوش میکنم. حس ایرانی بودن رو بر خلاف سرود ملی خودمان در من بیدار میکند. ایران قدرتمند زمان کوروش را... خلاصه سرمستم میکند... صدایش را زیاد میکنم تا همه افکار این ذهن مشوش را از بین ببرد. همهاش را!

این روزها میترسم... از چیزی که قرار است بشود میترسم... از چیزی که قرار نیست بشود میترسم.. از تاریخ میترسم...از سرخوردگی میترسم... از دورغ میترسم...از صداقتی که بعدن تبدیل به دروغ شود میترسم... از دیکتاتوری میترسم... از اصولی که این روزها یک پایش میان همه حرفهاست میترسم... از تقلب میترسم... از تحجر میترسم... از اصلاحاتی که به نتیجه نرسد میترسم... از امید ناامید شده بعدمان میترسم ... از اگر میترسم... از اما میترسم... از لفظ ملتی که این روزها رئیس جمهور منتخبش خود را معادل آن میداند میترسم... از رئیس جمهور دروغگو میترسم... از آمار میترسم....
از شنبه میترسم... از جمعه هم میترسم... از شعور ملت میترسم... از روستا و شهرستان میترسم... از صندوقهای سیار میترسم... از ترس مردم میترسم...
من میترسم و خلاصه میترسم و ترس مرا میترساند....
درد و رنجم این روزها زیاد است ولی به خدا قسم من برای ایرانم بیش از همه دردها و رنجهایم میترسم! من میترسم پس هستم!
موسوی ایده آل من نیست ولی تنها امید من است! اصلن ما را به مرگ گرفته اند که به تب راضی شویم. ولی من به تب هم راضیم! چون ایران من در آستانه نابودی است و به همین قلم قسم میخورم که اگر در این انتخابات تقلب شود یا رئیس جمهور احمدی نژاد شود همه عزمم را جزم کنم برای مبارزه! قسم میخورم!
باز هم تأکید میکنم اگرچه موسوی ایده آل من نیست ولی کاش دوباره پرچم ایران مرا پس بگیرد!
پ.ن: اولین سرود ملی ایران را اینجا بشنوید و تحریم نکنید! التماس میکنم!
| الهام
|
میجنگم پس هستم!
با سرنوشت نمیشود جنگید!
من ولی میخواستم ثابت کنم میشود که نشد. سرنوشت من را هم فعلن مغلوب کرد، به قول حسین پناهی من روز را دوست دارم ولی از روزگار میترسم!
عاشق شدم و جنگیدم، خواستم ثابت کنم که حکایت من با بقیه آدمهایی که قصهشان را گاه و بی گاه میشنوم فرق دارد، ولی نمیدانم چرا وقتی یکی از دوستان مجازیام گفت که مواظب باش خدا بهت جر نزنه دلم لرزید! شاید من هم ته دلم میدانستم چیزهایی از دست من خارج است و واقعا نمیشود کاری کرد!
ادای آدمهای شکست خورده را در نمیآورم چون برای من عشق تمم شدنی نیست! این تنها چیزی است که هر چقدر ببخشی کم نمیشود، زیادتر میشود... آنقدر که همه وجودت را بگیرد...
حرف های زیادی دارم از جنس نگفتن، حرفهایی که واقعا نمیشود گفت، باید چشیدش مثل دردهای صادق هدایتی روحت را می خورد، بعضی دردها هم میان گریهها گم میشود...
بعضی دردها جایش تا ابد میماند هر چه کهنه تر میشود پررنگ تر... خلاصه درد، درد است، کم و زیاد ندارد هر جفتش درد دارد!
نمیدانم کی برمیگردم شاید همین فردا، شاید چند روزه دیگر یا چند هفته دیگر، نیاز دارم یک کم تجدید قوا کنم، یک کم باید فکر کنم....شاید در کشاکش من و روزگار یک بار هم من پیروز شوم... خدا میداند!
پ.ن: از شیلای عزیزم ممنوم به خاطر تحملش و اینکه همیشه با منه، با من می خنده و گریه می کنه. محبتش بی دریغه. خدا عشقش رو براش حفظ بکنه این بهترین دعایی که می تونم برات بکنم شیلا! مرسی دوستم
| الهام
|
قصه!
از این بیشتر نپرس از عشق
نمیدونم
نمیدونی....
پ.ن: دوست دارم این آهنگو هزار باز بشنوم هزار بار...
| الهام
|
گله!
اگر دستم به خدا برسد...
بیچاره من!
| الهام
|