حکایت تلخ!
همیشه پاهایی هست برای نرفتن
همیشه دستهایی هست برای نگرفتن
همیشه گوشهایی هست یرای نشنیدن
همیشه چشمهایی هست برای ندیدن
همیشه قلبهایی هست برای دوست نداشتن و شاید داشتن
همیشه...
و زندگی حکایت تلخ همین همیشگی هاست!
| الهام |
همیشه پاهایی هست برای نرفتن
همیشه دستهایی هست برای نگرفتن
همیشه گوشهایی هست یرای نشنیدن
همیشه چشمهایی هست برای ندیدن
همیشه قلبهایی هست برای دوست نداشتن و شاید داشتن
همیشه...
و زندگی حکایت تلخ همین همیشگی هاست!
| الهام |
کودکان شهر فردا با صدای دیگری بیدار میشوند
زنده باد آزادی!
پ.ن: این پست برای پاییز بلند عزیز است به خاطر همه آرمانهایش و آرمانهایم... وعده ما ۱۸ تیر! برای آزادی!
| الهام |
امروز پست قدیمی یکی از دوستان درباره لذتهای زندگی را دیدم و از آنجا که در این یک ماه لذتهای زندگیمان و زندگیم به شدت آسیب دیده تصمیم گرفتم برای اینکه کمی از این حال و هوا دربیایم لذتهای زندگی را یادآوری کنم به خودم! باشد که تاثیرگذار باشد برای چند روزی! چون این روزها همه چیز رنگ ناامیدی و یأس دارد...
و اما لذتهای زندگی من و برای بعضی موارد هم باید بگویم بهانههای کوچک خوشبختی من!
- از موسیقی خوشم میآید اساساً! بویژه اگر از نوع سنتی و استاد شجریان باشد که روحم به پرواز در می آید. البته این دلیل نمیشود که از سایر خوانندگان پاپی و رپی چون شادمهر و بعضاً شاهین نجفی بی نصیب بمانم!
- از سه تار زدن در تنهایی خوشم میآید، تنها و با چشمان خیس...
-از دیده شدن خوشم میآید و اینکه دوستم داشته باشن و به من بگویند که دوستم دارند و بگویم که دوستشان دارم!
- از پیاده رویهای طولانی مدت البته تنهایی برای وقتی که به آخر می رسم خوشم میآید . آنقدر راه میروم که شب درد پاهایم را حس کنم.
- وقتی قاطی باشم دلم می خواهد موسیقی را تا آخرش زیاد بکنم و بگذارم توی گوشم. این طوری احساس می کنم افکار منفی مجبورند که تحت تاثیر موسیقی قرار بگیرند! حتی اگر سردرد میگرنی بعدش شروع شود بازهم! چون من به نوعی خود آزارم و به این کار علاقه دارم!
- از کاکائو خوشم میآید !
- از شکستن تابو خوشم میآید ... اضافه کنید به این مورد بعضی وقت ها سرکشی و عصیانگری را!
- از بغل کردن کسانی که دوستشان دارم لذت می برم... واقعن لذت می برم... جزو قشنگ ترین لحظات زندگی من است...
- از رقص خوشم میآید به خصوص که با عشوه و ناز هم باشد
- از طبیعت و بیشتر از آن دریا خوشم میآید ... عاشق طلوع و غروب خورشید دریا هستم و نشستن روی صخره و انتظار کشیدن این دولحظه...
- از هدیه گرفتن خوشم میآید (کی خوشش نمیاد!) هر چی بیشتر بهتر!
- به طرز دیوانه کننده عاشق شلیل و هلو و زرد آلو نرسیده و به عبارتی کال هستم به طوری که می توانم یک کیلو از این مقادیر را در عرض یک ساعت بخورم!
- از خل و چل بازی خوشم میآید ... اصلن بعضی وقتها باید دیوانه شد...
- از مدیریت خوشم میآید! دلیل هم ندارد!
- از بوی پمپ بنزین و خاک و چمن بارون خورده خوشم میآید
- از بوکردن فلفل دلمه ای هم همینطور
- از سیاست خوشم میآید حتی اگر پدر و مادر نداشته باشد!
- از شعر لذت و تاکید می کنم لذت می برم! این مورد جزو اصلی ترین لذایذ زندگی منه
- از خیس شدن زیر باران لذت می برم...
- از رانندگی و یا پیاده روی تنها توی اتوبانهای تهران لذت می برم
- من خیلی وقتها از تنها بودن لذت می برم
- بعضی وقتها از اینکه زیاد از خودم تعریف بکنم و قربون صدقه خودم بروم و مایه مسخره و خنده بقیه بام خوشم میآید. آدم باید بعضی وقتها خودش رو سوژه بکنه!
- از خارج خوشم میاد!
- از اینکه بعضی وقتها ساز مخالف بزنم خوشم میآید! سنت مخالف خوانی گاهی واجب کفایه!
- از جلوی کولر خوابیدن در تابستون و توی بخاری خوابیدن در زمستون خوشم میآید
-از بوی بچه نوزاد که بوی شیر میده خوشم میآید
-گاهی از اینکه بی دلیل به یه چیزی گیر بدهم خوشم میآید ! این مورد می تواند شامل گیر دادن به یک لباس، روسری، کفش، آهنگ، آدم و سایر مخلوقات جاندار و بی جان باشد!
-از اینکه ابروهایم را متنوع بردارم خوشم میآید (چقدرم این کار را می کنم!)
- از خونه قدیمی با حوض آبی و گلای شمعدونی خوشم میآید
- به همان میزان از خونههای مجلل هم خوشم میآید (دیوونه ام دیگه تعادل ندارم!)
- از سیب زمینی سرخ کرده با سس زیاد و تند لذت می برم
- از هویج با سس مایونز خوشم میآید!
- از تو که وبلاگم را می خوانی خوشم میاد!
و من از چشمان او خوشم میآید و من از بودن او لذت می برم
و من از عشق و عاشق و معشوق و عشقبازی لذت می برم
و من از عشق لذت میبرم
و من از عشق لذت میبرم حتی اگر به قول شریعتی عریانی خویش را بر من بگشاید!
پ.ن: از دوستان لینک شده در این وبلاگ میخواهم که اگر حوصله مجال داد بنویسند از بهانههای کوچک خوشبختیشان!
| الهام |
این روزها نگران دوستانی هستم که دستگیر شدهاند و معلوم نیست در چه شرایطی هستند. هنوز هم نمیتوانم بفهمم ما باید تاوان چه چیز را بدهیم؟ اعتراض مدنی!
فضای بستهای است. مجازی و واقعی ندارد. فقط بدجور دارد عذابمان میدهد این شرایط! دوستان بسیاری بازداشت شدند. اسماعیل حق پرست یکی از آنهاست!
دوستی خوبی داشتیم که ادامه نیافت. اما دلیل نمیشود برایش نگران نباشم. نزدیک به یک هفته از بازداشتش میگذرد و کسی نمیداند کجاست!
به این میگویند عدالت از نوع اسلامی و ایرانی! نه مغتشش بوده نه اراذل و اوباش متاسفانه! چون شاید آنها در این جریانات بیشتر از یک روزنامه نگار و فعال مدنی حقوق اجتماعی داشته باشند! نمیدانم!
در هر حال امیدوارم زودتر برگردد. اسماعیل و همه دوستانی که بعضاً مفقود شدند و کسی را هم ندارند که پیگیر کارشان باشد و از هم اینجا فریاد میزنم که بس کنید این بازداشتهای فلهای را! به خدا ما هم جوانان همین کشوریم... ایران!
پ.ن: قالب وبلاگ من هم با بارانی بودنش و با این شرایطی که هستیم توی ذوقم میزند. مثل همه چیز این مملکت بیربط است!
| الهام |