تبليغاتX


تاتوره یعنی تو!

بیست و هشتم مرداد 1388

حیات!


من هر روز تو را نفس می‌کشم
همراه با عطر همه اقاقی‌های جهان!


| الهام |

بیست و هشتم مرداد 1388

چند روایت معتبر از این روزهای من!


۱- همه چیز در زندگی نیاز به تغییر دارد! دیروز من هم از سمت دبیر سرویسی به شغل خالص و مقدس خبرنگاری نایل آمدم. باشد که رستگار شوم تا زمان ماندنم در ایکنا که امیدوارم کوتاه باشد!
۲- چه لذتی دارد که صبح چشم‌هایت را باز کنی و مسئولیت روی دوشت سنگینی نکند!
۳- چه لذتی دارد وقتی از همیشه عاشق تر باشی و بخواهی که عاشق تر بمانی...
۴- عزیز دل این روزها همه جانبه حمایتش را اعلام کرده تا من بتوانم یک تکانی به زندگی گرد و غبار گرفته‌ام بدهم و به قول خودش بکنم خودم را از این گندی(استعاره از اوضاع داغون و سینوسی من) که درونش افتادم. باید بگویم علی رغم همه عقاید فمنیستی موجود در باب استقلال فکری و مالی وغیره و ذالک، ولی حس داشتن یک «حامی» حس دیگری است...
۵- زندگی را دوست دارم با همه سختی‌هایش، با همه بی‌عدالتی‌هایش و با همه تقسیم نابرابر امکاناتش، زندگی است دیگر! 


| الهام |

بیست و پنجم مرداد 1388

من دیده نمی‌شوم!


احساس دیده نشدن کلن احساس بدی است! به خصوص برای من که عادت نکرده‌ام با حداقل دلم نمی‌خواهد دیده نشوم یا حتی کمرنگ دیده شوم. همین احساس این روزها بدجور اذیتم می‌کند. رضایت شغلیم را از دست داده‌ام.
مثل این است که چهار سال از عمرم را صرف خبر کردم و آخرش هم هیچ! حالا ایراد از من است یا از این سیستم همیشه بیمار که بعد از مدتی درونش ته نشین می‌شوی و احساس می‌کنی اگر از این چهار دیواری نزنی بیرون، می‌شوی آبی راکد که معلوم نیست چقدر دیگر بوی مرداب بگیرد، بماند!



خلاصه اینکه دیگر اینجا(استعاره از محل کار) راضیم نمی‌کند! توانایی‌های من بیشتر از چیزی است که اینجا محدودم کرده! نکته جالبش این است که اینجا هر کاری هم بکنم باز هم چوب دو سر نجس هستم! خلاصه اوضاع تراژدی دارم این روزها. تنها چیزی که پاهایم را سست می‌کند کندن از این آدمهایی است که خیلی‌هاشان شده‌اند دوستان نزدیک و عزیزم...
اگرچه خیلی سخت است ولی کاش هر چه زودتر در این اوضاع خر تو خر مملکت یک کار مناسب ما پیدا شود تا بار هجرت را ببندیم و برویم به آن سمتی که درختان حماسی پیداست! البته اگر باشد که نیست! به هر حال همه چیز در این سرزمین دور تسلسل دارد بدجور...


| الهام |

بیست و چهارم مرداد 1388

کاش همیشه آزادی!

 

چهارشنبه از یک شماره ناشناس سه بار به من زنگ زده شده بود و من جواب نداده بودم. اس ام اس دادم شما؟
زنگ زد!
«عسلم» الهام! آزاد شدم!


| الهام |

نوزدهم مرداد 1388

عسل هم به اوین رفت!

«عسل مهربانی» برای من یادآور دوست شیرین و خندانی است که اگر بتواند بدی هم در حقت کند، باز هم به خودت اجازه نمی‌دهی دوستش نداشته باشی! همیشه بهش می‌گفتم سنجاب کوچولو! از سال اول دانشجویی همیشه در همه صحنه‌های آزادی‌خواهی و دموکراسی خواهی حاضر بوده و هست.
کمی دیر نوشتم این پست را. چون فکر می‌کردم شاید آزادش کنند که نکردند!
خلاصه برای همه ما عزیز است عسل بانو. اینکه می گویم ما منظورم اکیپ شش ـ هفت نفره ای است که سالهاست در کنار هم بزرگ شدیم. از زمان دانشگاه تا الان! تعدادیشان عروس شدند و الان همسرانشان شده‌اند دوستان خوب و جدیدمان.
جمعه خونه سحر و رضا بودیم. همه بودند جز عسل! جاش واقعن خالی بود. چهارشنبه به همراه خواهر و دوستش دستگیرش کردند و همه ما را نگران. نمی‌دانم چه اوضاعی دارد این روزها! می‌گویند آنقدر پرونده‌ها زیاد است که بعید است تا هفته دیگر هم آزاد شود. خدا بچه‌هایشان را دربند کند، کسانی که دوستانمان را دربند کردند!
منتظرت می‌مانیم عسل!


| الهام |

هفدهم مرداد 1388

رگ!

 

عشق
از رگ گردن به ما نزدیک‌تر!


| الهام |

هفدهم مرداد 1388

برای همه خبرنگار بدهکار!

 

خبرنگار بدهکار است!
به دبیر سرویس
به دبیر ارشد
به دبیر تحریریه
به معاون خبرگزاری
به مدیر عامل خبرگزاری
به آدمهایی که غر می زنند و مصاحبه می‌کنند
به آدمهایی که غر نمی‌زنند و مصاحبه می‌کنند
به آدمهایی که بزرگشان می‌کنی بعد برای خبرنگار شاخ می‌شوند و مصاحبه نمی‌کنند
به آدم‌هایی که در مصاحبه‌هایشان مدام دنبال تکذیب هستند
به مسئولان دولتی که می‌‌خو‌اهند با دست‌های خودشان خبرنگار را خفه کنند
به مادر و پدر و بعضاً همسرشان به خاطر دیروقت آمدن‌ها به خانه
به روشنفکران
به رسانه‌ها
به جامعه
به...
خبرنگار بدهکار است و چون بدهکار است خبرنگار!
خبرنگار روزت مبارک!

پ.ن: امسال چهار سال اندی است که کار خبر می‌کنم، خبر یاد گرفتم و خبر یاد دادم... کار خبر را دوست دارم با همه استرس‌ها و فشارهای کاری‌اش... ولی مدتی است که می‌خواهم جدا شوم از خبر. تا خدا چه خواهد!


| الهام |

چهاردهم مرداد 1388

برایش!

 

به خاطر همه سختی‌هایی که با دست تو کشیدم
دوستت دارم!


| الهام |

دهم مرداد 1388

قصه‌ای که تغییر نمی‌کند...

 

کم گریه می‌کنم!
دیشب اما در حین دیدن مجموعه «چشم باد» چشمم خیس شد دوباره. فیلم‌های تاریخی را دوست دارم چون تاریخ را دوست دارم. باعث می‌شود یادم بماند کجا دارم زندگی می‌کنم، در چه هوایی نفس می‌کشم، آدم‌هایی را که دارم هر روز می‌بینمشان و از جلوی خیلی‌هاشان بی‌خیال و بی‌تفاوت رد می‌شوم و اسمشان را گذاشته‌ام «هموطن» چه فرهنگ و تاریخی داشته‌اند...
در چشم باد دیشب برایم حکایت دوباره جور و ظلمی بود که بر این مردم رفته... چشم‌های جستجوگر کودکانی که فقط خون می‌دیدند و بند و اسارت... چشمانی که بزرگ می‌شوند و مبارز! چشمانی که بعد می‌شوند چشمان یک اغتشاشگر!
انگار سرنوشت ایران پیوند خورده با استبداد و استبداد زدگی! انگار نمی‌خواهد تمام شود! حکایت همان حکایت است فقط آدمهایش عوض می‌شوند...
سردار جنگل، سردارسپه، قزاق و ...
کاش تاریخ تکرار نشود! کاش آدم‌های داستان تغییر کند! کاش سرنوشت کشور تغییر کند! نمی‌دانم! شاید هم باید ما دوباره عوض کنیم قصه را البته اگر تاریخ بگذارد!


| الهام |

ششم مرداد 1388

مطلق!

 

شب که فراگیر شود
جایی برای صبح نمی‌ماند!


| الهام |