تبليغاتX


تاتوره یعنی تو!

سی ام شهریور 1388

بدون شرح!


۱- این هوا با بوی پاییزیش بدجور دارد من را دیوانه می‌کند... از معدود نعمات دنیوی که می‌تواند امیدوار کند آدم را به زندگی دوباره... باران هم که بوی زندگی می دهد، بوی عشق، بوی آغوش گرم و هزار تا حس خوب دیگر!



۲- ما هنوز در شوک اعلام روز عید فطر هستیم و نفهمیدیم که چطور در احتمال ۷۰ به ۳۰ درصدی دوشنبه که امروز باشد و یکشنبه که دیروز باشد بنا به دستور رهبری دیروز عید شده است و ایشان نظرات همه علمای قم را به هیچ هم حساب نکردند!
خدا عاقبت ما را به خیر کند! نمی‌دانم این منیت‌ها آخرش به کجا می‌رسد!!!
۳- روز قدس و راهپیمایی بزرگ سبزپوشان نشان داد که ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!
۳- وعشق می‌آید...
۴- دلمان برای یک رقص حسابی و شیطونی و خل و چل بازی و مابقی کارهای که می‌شود در همین ردیف انجام داد تنگ شده است!  


| الهام |

بیست و یکم شهریور 1388

همه آدم‌های زندگی من!

بدون هیچ دعوت خاصی آدم‌های تاثیرگذار زندگیم را می‌نویسم! باشد که ماندگار شود...
۱- مامانم: قطعاً تأثیرگذارترین آدم زندگی من است. بدجور سرنوشتمان بهم گره خورده. وابستگی خیلی خاصی دارد به من! البته می‌دانم الان می‌گویید همه مادرها به بچه‌اشان وابسته‌اند ولی این یکی طور دیگری وابسته است باور کنید!
زحمت‌هایی زیادی برایم کشیده و جای پدر داشته ولی در عین حال نداشته‌ام را همیشه پر کرده است این طور است که من خیلی چیزها را به او مدیون شدم و ...
۲- شیلای عزیزم: یار غار و رفیق همیشه پایه من است در همه چیز! شادی و خنده! در دانشکده علوم اجتماعی با هم آشنا شدیم و ۲ ساله دیگر دوستیمان یک دهه می‌شود. بسیاری از دردهای زندگیم را که هیچ گوشی نمی‌تواند بشوند و من دوست ندارم که بشنود شیلا می‌شنود. دوستی با شیلا غنیمتی بوده برایم، به قول خودش بزرگ کرده این بچه خل و چل سال اول دانشگاه را! 
۳- آقای خادم: دوست دارم این طور صدایش کنم! مخاطب خاص بسیاری از طرح‌های من! اولین تپش‌های عاشقانه قلبم برای او بوده و هست. در نگاه اول غرور و مردانگی‌اش من را گرفت. چیزی که جای خالی‌اش را در خیلی از ابعاد زندگی‌ام حس کردم. بزرگ است و بزرگوار و الحق که آن الهام کوچک سال‌های پیش را زود بزرگ کرد. رابطه پر فراز و نشیبی داشته‌ایم، کمی بیشتر از روابط همه! ۵ سال حرف‌ دارم درباره‌ او بزنم ولی خیلی‌هاش از جنس حرف‌های ناگفته‌ای است که ... بچگی‌های من را می‌بخشد و من کودک لجباز درونش را که گاهی بدجور زنده است! دست کم دوستش دارم!
۴- بابا: کوتاهی‌های او در زندگی مسیر من را تغییر داد...‌می‌شد که بهتر باشیم ولی نخواست! همین!
۵- مادر(مامان مامان): عزیز من است، از بزرگترین لذت‌های دنیا بوسیدن اوست و در آغوش کشیدنش. برای من سمبل یک مادر واقعی است. از خود گذشته و فداکار. خانه‌‌اش اولین مکان است برای رفع دلتنگی‌‌هایم...
۶- خاله اعظم: اساساً من به همه خاله‌ها و دایی‌هایم علاقه‌ دارم ولی این یکی جیگر است. سنگ صبور است و رازدار و برای من سمبل ایمان! چیزی که این روزها خیلی کم دارم.
۷- دایی مرتضی: چشم‌‌‌هایش پس از سالها هنوز هم من را آتش می‌زند. با هم بزرگ شدیم! هیچ وقت نمی‌توانم مدت طولانی نگاهش کنم چون گریه‌ام می‌گیرد!  مظهر سرزندگی و انرژی بوده برایم ولی این روزها زنگار گرفته آیینه روحش! دچار همان مرض‌های صادق هدایتی شده!
۸-
عباس حسین‌نژاد: خیلی شریف است. ۲ سال کاری با او بهترین سال‌های کاریم بود. شوق زندگی را در من زنده می‌کرد و می‌کند، با شعرهایش و طرح‌هایش دوباره من را آشتی داد با فضای مجازی وبی‌شک دراین زمینه از او تأثیر گرفته‌ام! هنوز این شعرش قلبم را پاره پاره می‌کند: سنگ تو را به سینه می‌زنم، این سینه زخمی...
باران جان است! بی‌خیالی و شاید بهتر بگویم بلند نظری‌اش نسبت به دنیا برایم همیشه جالب بوده! دیدن ضمیر من از تخصص‌های دیگرش است. صبح‌ها وقتی چشم‌های من را می‌دید با دو سه جمله آبی می‌ریخت روی آتش درونیم. جایش خیلی خالی است... خدا حفظش کند برای فاطمه و سارا و علی و همه...
۹- افشین داورپناه و الهه قدیانی: از الهه خیلی یاد گرفتم شاید خودش هم نداند. ولی دوست بسیار خوبی است در تنگناهای زندگی! 
و اما افشین داورپناه: آزاده است و این اصلی‌ترین ویژگی اوست در دورانی که کسی برای آزادگی حاضر نیست کوچکترین هزینه‌ای بدهد! سر خم نمی‌کند جلوی زور! کار کردن با افشین فرصتی بود که از دست رفت. یک مرد تمام عیار است. امیدوارم به جایگاهی که حقش هست برسد!
۱۰- سمیرا: اگر من اعتماد به نفس زیاد و عقلش را داشتم قطعن بهتر از چیزی که الان هستم می‌بودم! در جایی که هست می‌درخشد. کلن خیلی عاقل است و امیدوارم از این عقلش کمی هم به من بدهد!
۱۱- فرزام: در وبلاگ‌نویسی برای من الگو است! اعجوبه‌ای است، از آنها که در هر یک، هزاره پیدا می‌شوند، در هر پستی که می‌نویسد حرفی برای آدم دارد، اما تأثیرگذارترین ویژگی‌اش روی من این است که بدون سانسور حرف می‌زند، خودسانسوری مرضی است که عجیب به زندگی همه‌مان افتاده و می‌ترسیم از غلبه کردن به آن و احمد بدون سانسور خودش می‌نویسد و حرف می‌زند و این ارزشمند است برای من! 
۱۲- دکترعباس کاظمی: این استاد نازنین من را با جامعه‌شناسی آشتی داد. تا قبل از اینکه سر کلاس دکتر بنشینم نمی‌دانستم که یک استاد خوب چه ویژگی‌هایی دارد و چه لذتی دارد که سر کلاس چایی بخوری و از مطالعات فرهنگی حرف بزنی! تجربه کلاس‌های دکتر جزو بهترین روزهای تحصیلم در دانشکده بود.
۱۳- دکتر مجید حسینی‌زاد: اگر عشق فیلم باشی و صحبت‌های حسینی‌زاد را بشنوی قطعن می‌شود جزو آدم‌ها‌ی تاثیرگذار زندگیت! اگر ۱۰ نفز آدم در دنیا باشند که به سینما مسلط باشند و سینما را بفهمند قطعن یکی از آنها دکتر حسینی‌زاد است! از زمان اختراع سینما فیلم دیده تا الان! از همه فیلم‌ها هم یک تحلیل جامعه‌شناختی دارد! حضور و غیاب هم سر کلاس ندارد ولی کلاسش همیشه پر بود از دانشجویان خودش و مستمر آزاد!
۱۴- پارسا پیروزفر: علاقه عجیبی دارم به این آدم! از آن عشق‌های دوران دبیرستانی که هنوز هم جایی در قلبم دارد. هنوز سکانس بازی او در فیلم اعتراض با آن دیالوگ معروف من اینجا بس دلم تنگ است، جزو دلچسب‌ترین سکانس‌های مورد علاقه‌ام است.
۱۵- اوریانا فالاچی: اگر خبرنگار باشی، سرکش هم باشی و دلت هم بخواهد که هر از چند گاهی عصیانگری کنی و از قضا فمنیست هم باشی بعید است که فالاچی رویت تاثیرگذار نباشد. کتاب یک مرد فالاچی تاثیر عمیقی روی باورهای سیاسی و اجتماعی من گذاشت. هنوز هم برایم درک شخصیت فالاچی سخت است؛ زنی که هنجارپذیر نیست مثل شخصیت آلکوس در کتاب یک مرد!  

پ.ن: قطعن آدمهای زیادی بر زندگی من تاثیر داشته‌اند. خیلی‌هاشان را نمی‌دانم شاید حتی با یک دیدار چند دقیقه‌ای تاثیرشان را گذاشته‌اند روی ضمیر ناخودآگاه من و رفته‌اند. باران جان، بچه درویش، شبی با خورشید، زخمه‌های دل، قلم‌های کاغذی و سطرهای پنهانی را دعوت می‌کنم که بنویسند آدم‌های تاثیر گذار زندگیشان را!


| الهام |

بیست و یکم شهریور 1388

سگ!


چشمانم «سگ» داشت
فقط نمی‌گرفت!

| الهام |

هفدهم شهریور 1388

هزینه!


برگشتن که خرجی ندارد
پس می‌روم!


| الهام |

سیزدهم شهریور 1388

پابسته!


من اینجا هنوز بسته‌ام
به ثانیه‌هایی که نمی‌دانم بی تو چگونه سپری می‌شوند...

پ.ن: زیاده حرفی نیست!


| الهام |

هفتم شهریور 1388

مهدی و محمود احمدی‌نژاد!


«مهدی» برادر کوچکترم هر چه می‌گذرد بیشتر شبیه من می‌شود!
از علاقه‌اش به داستان و ادبیات و فوتبال و فیلم و مسابقات ورزشی گرفته تا یک دندگی‌ و قد بودنش که البته در این مورد کمی از من جلوتر است. عجیب کارهایش من را یاد خودم می‌اندازد. در ۱۰ سالگی سمفونی مردگان و میرا می‌خواند! اصلاً نمی‌دانم از این کتاب‌ها چیزی هم می‌فهمد یا نه. اگرچه باید اعتراف کنم نسل‌های جدید بسیار باهوشتر از ما هستند، با هوش‌تر و معترض‌تر!
جنبش سبز که راه افتاد مهدی هم توی خانه مچ بند سبز می‌‌بست و شعار می‌داد! یا حسین و میرحسین...
حسابی جوگیر بود. نتایج که اعلام شد یادم می‌آید به این سن کمش اولین چیزی که گفت این بود! امکان نداره! می‌گفت اگر تقلب نشده پس چرا کروبی انقدر رای‌هایش پایین تر است؟!
البته باید بگویم که چند سالی از سنش بیشتر می‌فهمد این ته تقاری ما! چند شب پیش مامان مهدی را فرستاد برای خریدن نمک. وقتی برگشت از در که آمد تو اولین جمله‌ای که گفت این بود:عجب آدمیه این احمدی نژاد! نمک رو هم گرون کرده!
من اول از این عکس‌العملش خندم گرفت ولی بعد دیدم بچه حق دارد انقدر ناراحت باشد هر فردی تورم را در رده خودش احساس می‌کند. تازه بعد از نمک چند مثال هم درباره بستنی زد و به قول خوش ثابت کرد که واقعن همه چیز گران شده!
این روزها هم هر چیزی را می‌بیند می‌اندازد تقصیر احمدی‌نژاد! گاهی هم شعار می‌دهد و مرگ بر دیکتاتور می‌گوید!
این‌ها را که می‌بینم دلم عجیب برایش می‌سوزد، چه نسلی می‌شوند این‌ها! در این سن چقدر سیاسی به همه چیز نگاه می‌کنند. نمی‌دانم هم و سن سال‌های مهدی آن دورترها که شاید آسمان رنگ دیگری باشد هم به این چیز‌ها فکر می‌کنند یا نه؟


| الهام |

دوم شهریور 1388

ترس!

 

دوستت دارم
ولی
از با تو بودن می‌ترسم
از بی تو بودن هم می‌ترسم!


| الهام |