تبليغاتX


تاتوره یعنی تو!

بیست و هشتم مهر 1388

خط کشی!


مطمئنن پس از نوشتن این پست متهم شوم از سوی برخی دوستان به اینکه این مکان جای این طور نوشته‌ها نیست!
بی مقدمه و موجز می‌روم سر اصل مطلب! روز دختر است، امروز و مبنای نام گذاری آن تولد حضرت معصومه است و از آنجایی که این بانو مجرد بوده و مهمتر از آن دوشیزه(باکره) این روز را روز دختر نامیده‌اند در واقع مفهوم دومی علت اصلی این نام‌گذاری است نه مجرد بودن آن!
اما سوال مهم و فلسفی!
تکلیف دخترانی که باکره نیستند و مجرد هستن چیست؟ آیا این ها هم دختر محسوب می‌شوند یا از آنجایی که در ایران زندگی می‌کنند به خاطر داشتن چنین نقصی و شاید بزرگ ترین آن(البته از دید فرهنگ عمومی ایران) در هیچ کجای آن جایی ندارند!
جدا از اینکه کلن با این واژه و تبعات مسخره‌اش برای دختران ایرانی مخالفم و معتقدم این جور نام‌گذاری به نوعی بازتولید مفهوم باکرگی
 که امروزه خیلی هم با شرایط دختران ایرانی مطابقت ندارد، است و تنها به تعارضات جامعه در حال گذار ایران دامن می‌زند. 
خلاصه که واقعن هنوز فلسفه این خط کشی‌ها و نام‌گذاری‌ها برایم مشخص نیست!


| الهام |

بیست و ششم مهر 1388

من هم ته کشیدم!


یادم می‌آید یکی از دوستان دوران دانشگاه می‌گفت بیش از حد از احساساتم در رابطه‌هایم خرج می‌کنم! بعدها دوستان دیگری نیز بر این موضوع صحه گذاشته‌اند. شاید به همین دلیل باشد که بعد از مدتی احساس می‌کنم که دیگر چیزی ندارم که بگذارم توی رابطه‌هایم.
دیشب دوباره بوف کور را خواندم. چقدر این کتاب غریب را دوست دارم. رازآلود است مثل این زندگی لعنتی پیچ در پیچ و درد دارد مثل همه دردهایی که همه داریم، شب‌ها با آن می‌خوابیم و صبح با آن بیدار می‌شویم و دوباره هر روز هر روز این دور تلسلسل را تکرار می‌کنیم.
نمی‌دانم ....
پراکنده گویی‌هایم به خاطر این ذهن مشوش است که آرام نمی‌گیرد، انگار هزار کرم در سرم وول می‌خورند. شب‌ها می‌خوابم ولی ذهنم بیدار است. گاهی چشم‌هایم را که باز می‌کنم می‌بینم نصفه شب شده، از خواب بیدار شدم و دارم فکر می‌کنم، فکر! قلبم تند تند می‌زند...
بیشتر اوقات ولی در خلاء سپری می‌شود، باید تجربه‌اش کنی تا برایت ملموس باشد!
حوصله حرف زدن ندارم! برای امروز بس است!

پ.ن: همان طرح‌های کوچکی هم که روزگاری می‌آمدند به این ذهن پریشان، این روزها ته کشیده‌اند، انگار قدرت روزگار برای از بین بردن شاعرانگی‌ها بیشتر است.


| الهام |

بیستم مهر 1388

کدام اسلام، کدام خدا؟

خدایا چرا دنیای تو انقدر عذاب آور است. بعضی دردها را هیچ طور نمی‌شود هضم کرد مثل خوره این جان لعنتی را می‌خورند. از مذهب بدم می‌آید از اسلام بدم می‌آید وقتی خبر مرگ بهنود شجاعی را می‌خوانم. خدایا چرا دنیای تو انقدر عذاب آور است؟



حتی تصور اینکه یک نوجوان ۱۶ ساله در عالم نوجوانی و کل کل‌های آن دوران اتفاقی یک نفر را کشته و بعد چندین بار تا پای دار رفته و برگشته و آخر هم به آن صورت اعدام شده برایم زجر آور است، از اسلام بدم می‌‌آید!
این خبر را خواندم وبند بند وجودم با خواندن آن ریش ریش شد، شکستم برای امثال بهنود. دوباره محمد پسرخاله مامان جلوی چشم‌هایم می‌آید با آن صورت معصوم و اخلاق لوطی‌اش. او هم دقیقن همین شرایط را دارد. خودش می گوید کسی را نکشته و فقط یک ضربه زده ولی چون دو نفر درگیر صحنه متواریند می گویند باید اعدام شود! همسن من است! خیلی جوان است خیلی...
چه کسی می‌گوید نمی‌شود این قوانین این شکلی را تغییر داد، کدام دین، کدام اسلام، کدام خدا؟


| الهام |

نوزدهم مهر 1388

الوعده وفا!


درست نمی‌دانم آخرین باری که جسارت به خرج داده‌ام کی بوده یا برای چی بوده ولی می‌دانم همیشه ترس از تغییر در من وجود داشته. اساساً ترس از تغییر در وجود همه ما هست در بعضی کمتر، در بعضی بیشتر! نکته‌اش این است که اگر نترسی و تغییر کنی شاید بتوانی آزاد شوی از همه قید و بندهایی که پایت را بسته به سنت‌ها و هزار جور نباید دیگر. خلاصه باید کند!
اما...
اما این اما که می‌آید وسط هزار دلیل پیدا می‌کنی که خودت را وصل کنی به همین شرایط گندی که هستی. حال من همین است! شاید بدبینی باشد ولی راه‌های زندگی من بین دو از دست دادن گیر کرده! درست هم نمی‌دانم که برای این تغییر و از دست دادن چیزی هم بدست می‌آورم یا خیر! همین است که پایم را سست می‌کند! می‌ترساند!
هزار بار به این جمله معروف که می‌گوید " هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت"، فکر می‌کنم و تصمیم می‌گیرم ولی باز قلبم می‌لرزد. خدا هم که این روزها انگار نیست! یعنی با من نیست! هیچ جا هم پیدایش نمی‌شود نه لای شب بوها و نه پای آن کاج بلند!

پ.ن: حرف‌های دیگری داشتم ولی...


| الهام |

شانزدهم مهر 1388

انگیزه!


زندگی منفی است
«تو» مثبتش می‌کنی!


| الهام |

چهاردهم مهر 1388

وجدان درد؛ عامل اصلی آپیدن!


قبل از نوشتن این پست باید یگویم علی رغم وعده قبلی مبنی بر نوشتن پستی درباره جسارت، می‌ گویم که این پست هیچ ربطی به جسارت ندارد به دلایلی که بعدن می گویم! تا لال شود دهانی که بی جهت وعده ندهد!
۱- هفت روز است که به جای رفتن سر کار به صورت شیفتی به نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال می‌آییم برای تهیه خبرهایی که خیلی هاش به ما ربطی ندارد! خلاصه توفیق اجباری نصیبمان شده و هر روز از صبح تا شب میان کلی نرم‌افزار و سایت و مابقی متعلقات دنیای دیجیتال پرسه می‌زنیم!
بنابراین طبیعی است که وبلاگمان را به روز نکنیم! حوصله آسیب‌شناسی نمایشگاه و تحلیل هم نداریم! گفته باشم!
۲- این پست را از آن جهت نوشتیم که وجدان درد گرفته بودیم!
۳- برای کرگدن عزیز ناراحتم ... امیدوارم هر چه زودتر عزیزش بهتر شود. الحق که مادرهای ایرانی مظلومند و وقتی می‌فهمیم تاثیرشان را روی زندگی که خدایی نکرده اتفاقاتی از این دست بیافتد. در هر صورت آرزوی سلامتی مادر دوم(مادر مریم‌ترین) کرگدن وبلاگستان را از اویی که آن بالاست، داریم!
۴- همه فعل‌های جمع در احترام به شخص شخیص خودمان است!
۵- خوشحالم که حجاریان آزاد شد... تف به این روزگار غدار! 
۶- یعنی خدا همچنان مرا نادیده می‌گیرد؟!
۷- هیچ وقت قولی ندهید که مطمئن نیستید انجامش می‌دهید! همین!


  


| الهام |

هفتم مهر 1388

وقت ندارم!


فعلن وقت نوشتن ندارم! ولی پست بعدی را درباره جسارت خواهم نوشت!

| الهام |

سوم مهر 1388

جوابیه!


خطاب به سوسن که در کامنت پست قبلی دهانش را باز کرده و هرچه به ذهنش رسیده رو نثار من کرده:
دوست عزیز اینجا فضای من است! خانه مجازی من! بنابراین هر چه که دلم بخواهد درونش می‌نویسم! تعریف وبلاگ دل نوشته است نه دیگر نوشته! من ابهامات ذهنی و افکارم را می‌نویسم که ممکن است به نظر خیلی‌ها اشتباه باشد اما دلیل نمی‌شود که...
در ضمن از چه چیزی به نتیجه رسیدی من عوضی هستم؟! خدایاااااااااااااا از دست این قوم!

| الهام |