این روزهای آفتابی!
همیشه خدا همان جایی به داد میرسد که فکر میکنی همه چیز تمام شد و از دست رفت. این همان حسی است که با تمام قلبم و وجودم دو روز پیش لمسش کردم. در یک شب خدا تمام چیزهایی را که از من گرفته بود و یا اینکه فکر میکردم گرفته به من برگرداند. غرق رحمتم کرد و قول دادم به خودم بندگیاش را بکنم تا آخر عمرم اگر تا به حال نبودم.
در طی این یک هفته که نبودم اتفاقات بدی را پشت سر گذاشتم، اگر بگویم از وسط آتش گذشتم دروغ نگفتم تا مرز یک حمله بد قلبی پیش رفتم ولی از خواستهای که داشتم کوتاه نیامدم تا گرفتمش!
من همسفر زندگیام را گرفتم از خدا و تقدیر که با من جنگید و جنگید تا امروز که مال من شد. از تلخیهای راهش نمیگویم چون گفتنش هم اشکم را دوباره در میآورد. فقط با تمام وجودم فهمیدم وقتی شاعر گفت: «جگر شیر نداری سفر عشق مرو» یعنی چه! در این چند روز چیزهای دیگری هم فهمیدم اینکه دوستانی دارم بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکی است!
دوستانی که همراه من این راه را طی کردند، سمیرا، الهه، زهره، الهه قدیانی، حمید و همه دوستان دیگری که نگرانم بودند.
و یک چیز دیگر برای دوستی که اگر نبود امکان نداشت بتوانم این روزهای سخت را دوام بیاورم.
شیلا! دوست عزیزم! لطفی رو که در حقم کردی، حرفهایی رو که به خاطر من شنیدی، آغوشی رو که از من دریغ نکردی وقتی هیچ کس نبود فراموش نمیکنم، هیچ وقت! کلماتم قاصرند از بیان تشکر و میزان لطفت ولی ثابت کردی که خیلی رفیقی! خییییییییییییلی!
خلاصه من و خداداد جنگیدیم تا همه تسلیم شدند. «خداداد» را «خدا» داد!!
پ.ن: همین جمعه پیوند زندگیمان را میبندیم
باشد که رستگار شویم! مفصل مینویسم در این باره ولی فعلن مجالی نیست!
| الهام |
