تبليغاتX


تاتوره یعنی تو!

نوزدهم آبان 1388

این روزهای آفتابی!


همیشه خدا همان جایی به داد می‌رسد که فکر می‌کنی همه چیز تمام شد و از دست رفت. این همان حسی است که با تمام قلبم و وجودم دو روز پیش لمسش کردم. در یک شب خدا تمام چیزهایی را که از من گرفته بود و یا اینکه فکر می‌کردم گرفته به من برگرداند. غرق رحمتم کرد و قول دادم به خودم بندگی‌اش را بکنم تا آخر عمرم اگر تا به حال نبودم.
در طی این یک هفته که نبودم اتفاقات بدی را پشت سر گذاشتم، اگر بگویم از وسط آتش گذشتم دروغ نگفتم تا مرز یک حمله بد قلبی پیش رفتم ولی از خواسته‌ای که داشتم کوتاه نیامدم تا گرفتمش!
من همسفر زندگی‌ام را گرفتم از خدا و تقدیر که با من جنگید و جنگید تا امروز که مال من شد. از تلخی‌های راهش نمی‌گویم چون گفتنش هم اشکم را دوباره در می‌آورد. فقط با تمام وجودم فهمیدم وقتی شاعر گفت: «جگر شیر نداری سفر عشق مرو» یعنی چه! در این چند روز چیزهای دیگری هم فهمیدم اینکه دوستانی دارم بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکی است!
دوستانی که همراه من این راه را طی کردند، سمیرا، الهه، زهره، الهه قدیانی، حمید و همه دوستان دیگری که نگرانم بودند.
و یک چیز دیگر برای دوستی که اگر نبود امکان نداشت بتوانم این روزهای سخت را دوام بیاورم.
شیلا! دوست عزیزم! لطفی رو که در حقم کردی، حرف‌هایی رو که به خاطر من شنیدی‌، آغوشی رو که از من دریغ نکردی وقتی هیچ کس نبود فراموش نمی‌کنم، هیچ وقت! کلماتم قاصرند از بیان تشکر و میزان لطفت ولی ثابت کردی که خیلی رفیقی! خییییییییییییلی!
خلاصه من و خداداد جنگیدیم تا همه تسلیم شدند. «خداداد» را «خدا» داد!!

پ.ن: همین جمعه پیوند زندگیمان را می‌بندیم باشد که رستگار شویم! مفصل می‌نویسم در این باره ولی فعلن  مجالی نیست!


| الهام |

نهم آبان 1388

بهانه!


باران بهانه بود
برای گریه‌هایم...

پ.ن: زندگی همیشه یکی می‌دهد ده تا پس می‌گیرد! از لطف بی دریغ شب‌های خورشید  ممنونم!


| الهام |

سوم آبان 1388

قربانی!


بی‌نام به دنیا آمد
صدایش زدند «قربانی»!

| الهام |

دوم آبان 1388

کاش باران بیاید!


نمایشگاه مطبوعات هر چه که باشد باز هم از معدود جاهایی است که همیشه حس عجیبی به من می دهد، حسی شبیه هویت خبرنگاری و روزنامه تگاری و ...البته می‌دانم که بعدش باید بگویم کدام مطبوعات و کدام خبرگزاری! زری راست می گفت که روزنامه نگاری در ایران مرده! باید هی حسرت بخورم به این اوضاع خاک بر سری ولی چه کنم که سهم ما هم از این اوضاع همین شده و بس!
در
بازدید از نمایشگاه فهمیدم که دیگر روزنامه ای در این کشور باقی نمانده. حالم بهم خورد از دیدن غرفه های فارس و ایرنا و برنا. انگار می خواهند خودشان را به رخ مخاطب بکشند با دکورهای چند ملیونی تومانیشان! شنیدیم از دوستان حاضر در نمایشگاه، دیروز که کروبی برای بازدید رفته، کارمندان فارس آمده اند شعار هم دادند! پول مزدوری می‌گیرند در این مملکت! 
روز افتتاحیه با زهره رفتیم نمایشگاه البته بیشتر به خاطر تجمع سبزها که قرار بود باشد و ظاهرن نشد! تعدادی از این نوجوان‌های هیجان زده با مچ بند سبز را دیدیم که رفته بودند جلوی غرفه کیهان و با ماژیک سبز بزرگ نوشته بودند: "آقای شریعتمداری دموکراسی را با س می نویسند."
دوباره حسرت خوردیم...
دیگر اینکه توبیخ شدم بابت ارائه یک گزارش انتقادی از نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال! عاشق مدیران خبرگزاری متبوعه خودم هستم. جالب است! ۱۰ روز می روی نمایشگاه جان می کنی، گزارش می نویسی، می دهی دوستان بعد توبیخ می شوی بابت گزارشت! جالب تر اینکه دو روز قبلش می گویند چه گزارش خوبی نوشته بودی، بعد دو روز بعدش نامه توبیخی را با امضای فرد مربوطه می بینی روی میزت!
حالا توبیخ بخورد توی سر من! من نمی دانم ما چرا در این مملکت تعریف نداریم. من به عنوان خبرنگار هر خبری بدهم مسئولیت مادی و معنویش بر عهده مسئولی است که خبر را رد می کند روی خط! اینجا ولی برای اینکه محکم کاری بکنند هم من را توبیخ می کنند هم مافوقم را!
خلاصه برای چند روزی این موضوع هم شد قوز بالای قوز در این اوضاع منفی بافی....
کاش کمی باران بیایید و پاییز حداقل کمی خودش را نشان ما بدهد... شاید لابه لای مستی در هوای بارانی و ابری این دلمشغولی ها و استرس‌ها گم شود!




| الهام |