تبليغاتX


تاتوره یعنی تو! - می‌جنگم پس هستم!

نهم خرداد 1388

می‌جنگم پس هستم!

 

با سرنوشت نمی‌شود جنگید!
من ولی می‌خواستم ثابت کنم می‌شود که نشد. سرنوشت من را هم فعلن مغلوب کرد، به قول حسین پناهی من روز را دوست دارم ولی از روزگار می‌ترسم!
عاشق شدم و جنگیدم، خواستم ثابت کنم که حکایت من با بقیه آدمهایی که قصه‌شان را گاه و بی گاه می‌شنوم فرق دارد، ولی نمی‌دانم چرا وقتی یکی از دوستان مجازی‌ام گفت که مواظب باش خدا بهت جر نزنه دلم لرزید! شاید من هم ته دلم می‌دانستم چیزهایی از دست من خارج است و واقعا نمی‌شود کاری کرد!
ادای آدمهای شکست خورده را در نمی‌‌آورم چون برای من عشق تمم شدنی نیست! این تنها چیزی است که هر چقدر ببخشی کم نمی‌شود، زیادتر می‌شود... آنقدر که همه وجودت را بگیرد...
حرف های زیادی دارم از جنس نگفتن، حرف‌هایی که واقعا نمی‌شود گفت، باید چشیدش مثل دردهای صادق هدایتی روحت را می خورد، بعضی دردها هم میان گریه‌ها گم می‌شود...
بعضی دردها جایش تا ابد می‌ماند هر چه کهنه تر می‌شود ‌‌پررنگ تر... خلاصه درد، درد است، کم و زیاد ندارد هر جفتش درد دارد!
نمی‌دانم کی برمی‌گردم شاید همین فردا، شاید چند روزه دیگر یا چند هفته دیگر، نیاز دارم یک کم تجدید قوا کنم، یک کم باید فکر کنم....شاید در کشاکش من و روزگار یک بار هم من پیروز شوم... خدا می‌داند!

پ.ن: از شیلای عزیزم ممنوم به خاطر تحملش و اینکه همیشه با منه، با من می خنده و گریه می کنه. محبتش بی دریغه. خدا عشقش رو براش حفظ بکنه این بهترین دعایی که می تونم برات بکنم شیلا! مرسی دوستم 


| الهام |