<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تاتوره یعنی تو!</title>
<link>http://tatooreh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 11:27:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>این روزهای آفتابی!</title>
<link>http://tatooreh.blogfa.com/post-388.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;همیشه خدا همان جایی به داد می‌رسد که فکر می‌کنی همه چیز تمام شد و از دست رفت. این همان حسی است که با تمام قلبم و وجودم دو روز پیش لمسش کردم. در یک شب خدا تمام چیزهایی را که از من گرفته بود و یا اینکه فکر می‌کردم گرفته به من برگرداند. غرق رحمتم کرد و قول دادم به خودم بندگی‌اش را بکنم تا آخر عمرم اگر تا به حال نبودم.&lt;BR&gt;در طی این یک هفته که نبودم اتفاقات بدی را پشت سر گذاشتم، اگر بگویم از وسط آتش گذشتم دروغ نگفتم تا مرز یک حمله بد قلبی پیش رفتم ولی از خواسته‌ای که داشتم کوتاه نیامدم تا گرفتمش!&lt;BR&gt;من همسفر زندگی‌ام را گرفتم از خدا و تقدیر که با من جنگید و جنگید تا امروز که مال من شد. از تلخی‌های راهش نمی‌گویم چون گفتنش هم اشکم را دوباره در می‌آورد. فقط با تمام وجودم فهمیدم وقتی شاعر گفت: «جگر شیر نداری سفر عشق مرو» یعنی چه! در این چند روز چیزهای دیگری هم فهمیدم اینکه دوستانی دارم بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکی است! &lt;BR&gt;دوستانی که همراه من این راه را طی کردند، سمیرا، الهه، زهره، الهه قدیانی، حمید و همه دوستان دیگری که نگرانم بودند.&lt;BR&gt; و یک چیز دیگر برای دوستی که اگر نبود امکان نداشت بتوانم این روزهای سخت را دوام بیاورم.&lt;BR&gt;شیلا! دوست عزیزم! لطفی رو که در حقم کردی، حرف‌هایی رو که به خاطر من شنیدی‌، آغوشی رو که از من دریغ نکردی وقتی هیچ کس نبود فراموش نمی‌کنم، هیچ وقت! کلماتم قاصرند از بیان تشکر و میزان لطفت ولی ثابت کردی که خیلی رفیقی! خییییییییییییلی!&lt;BR&gt;خلاصه من و خداداد جنگیدیم تا همه تسلیم شدند. «خداداد» را «خدا» داد!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: همین جمعه پیوند زندگیمان را می‌بندیم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; باشد که رستگار شویم! مفصل می‌نویسم در این باره ولی فعلن  مجالی نیست!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 11:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tatooreh&amp;postid=388</comments>
<dc:creator>tatooreh</dc:creator>
<guid>http://tatooreh.blogfa.com/post-388.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهانه!</title>
<link>http://tatooreh.blogfa.com/post-387.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;باران بهانه بود&lt;BR&gt;برای گریه‌هایم...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;پ.ن: زندگی همیشه یکی می‌دهد ده تا پس می‌گیرد! از لطف بی دریغ &lt;A href=&quot;http://www.norshamsi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;شب‌های خورشید &lt;/A&gt; ممنونم! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 06:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tatooreh&amp;postid=387</comments>
<dc:creator>tatooreh</dc:creator>
<guid>http://tatooreh.blogfa.com/post-387.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قربانی!</title>
<link>http://tatooreh.blogfa.com/post-386.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;بی‌نام به دنیا آمد&lt;BR&gt;صدایش زدند «قربانی»!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 05:56:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tatooreh&amp;postid=386</comments>
<dc:creator>tatooreh</dc:creator>
<guid>http://tatooreh.blogfa.com/post-386.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاش باران بیاید!</title>
<link>http://tatooreh.blogfa.com/post-383.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;نمایشگاه مطبوعات هر چه که باشد باز هم از معدود جاهایی است که همیشه حس عجیبی به من می دهد، حسی شبیه هویت خبرنگاری و روزنامه تگاری و ...البته می‌دانم که بعدش باید بگویم کدام مطبوعات و کدام خبرگزاری! زری راست می گفت که روزنامه نگاری در ایران مرده! باید هی حسرت بخورم به این اوضاع خاک بر سری ولی چه کنم که سهم ما هم از این اوضاع همین شده و بس! &lt;BR&gt;در &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;بازدید از نمایشگاه فهمیدم که دیگر روزنامه ای در این کشور باقی نمانده. حالم بهم خورد از دیدن غرفه های فارس و ایرنا و برنا. انگار می خواهند خودشان را به رخ مخاطب بکشند با دکورهای چند ملیونی تومانیشان! شنیدیم از دوستان حاضر در نمایشگاه، دیروز که کروبی برای بازدید رفته، کارمندان فارس آمده اند شعار هم دادند! پول مزدوری می‌گیرند در این مملکت! &lt;BR&gt;روز افتتاحیه با زهره رفتیم نمایشگاه البته بیشتر به خاطر تجمع سبزها که قرار بود باشد و ظاهرن نشد! تعدادی از این نوجوان‌های هیجان زده با مچ بند سبز را دیدیم که رفته بودند جلوی غرفه کیهان و با ماژیک سبز بزرگ نوشته بودند: &quot;آقای شریعتمداری دموکراسی را با س می نویسند.&quot;&lt;BR&gt;دوباره حسرت خوردیم...&lt;BR&gt;دیگر اینکه توبیخ شدم بابت ارائه یک گزارش انتقادی از نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال! عاشق مدیران خبرگزاری متبوعه خودم هستم. جالب است! ۱۰ روز می روی نمایشگاه جان می کنی، گزارش می نویسی، می دهی دوستان بعد توبیخ می شوی بابت گزارشت! جالب تر اینکه دو روز قبلش می گویند چه گزارش خوبی نوشته بودی، بعد دو روز بعدش نامه توبیخی را با امضای فرد مربوطه می بینی روی میزت!&lt;BR&gt;حالا توبیخ بخورد توی سر من! من نمی دانم ما چرا در این مملکت تعریف نداریم. من به عنوان خبرنگار هر خبری بدهم مسئولیت مادی و معنویش بر عهده مسئولی است که خبر را رد می کند روی خط! اینجا ولی برای اینکه محکم کاری بکنند هم من را توبیخ می کنند هم مافوقم را!&lt;BR&gt;خلاصه برای چند روزی این موضوع هم شد قوز بالای قوز در این اوضاع منفی بافی....&lt;BR&gt;کاش کمی باران بیایید و پاییز حداقل کمی خودش را نشان ما بدهد... شاید لابه لای مستی در هوای بارانی و ابری این دلمشغولی ها و استرس‌ها گم شود!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 08:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tatooreh&amp;postid=383</comments>
<dc:creator>tatooreh</dc:creator>
<guid>http://tatooreh.blogfa.com/post-383.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خط کشی!</title>
<link>http://tatooreh.blogfa.com/post-382.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;مطمئنن پس از نوشتن این پست متهم شوم از سوی برخی دوستان به اینکه این مکان جای این طور نوشته‌ها نیست!&lt;BR&gt;بی مقدمه و موجز می‌روم سر اصل مطلب! روز دختر است، امروز و مبنای نام گذاری آن تولد حضرت معصومه است و از آنجایی که این بانو مجرد بوده و مهمتر از آن دوشیزه(باکره) این روز را روز دختر نامیده‌اند در واقع مفهوم دومی علت اصلی این نام‌گذاری است نه مجرد بودن آن!&lt;BR&gt;اما سوال مهم و فلسفی!&lt;BR&gt;تکلیف دخترانی که باکره نیستند و مجرد هستن چیست؟ آیا این ها هم دختر محسوب می‌شوند یا از آنجایی که در ایران زندگی می‌کنند به خاطر داشتن چنین نقصی و شاید بزرگ ترین آن(البته از دید فرهنگ عمومی ایران) در هیچ کجای آن جایی ندارند!&lt;BR&gt;جدا از اینکه کلن با این واژه و تبعات مسخره‌اش برای دختران ایرانی مخالفم و معتقدم این جور نام‌گذاری به نوعی بازتولید مفهوم باکرگی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt; که امروزه خیلی هم با شرایط دختران ایرانی مطابقت ندارد، است و تنها به تعارضات جامعه در حال گذار ایران دامن می‌زند. &lt;BR&gt;خلاصه که واقعن هنوز فلسفه این خط کشی‌ها و نام‌گذاری‌ها برایم مشخص نیست!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 07:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tatooreh&amp;postid=382</comments>
<dc:creator>tatooreh</dc:creator>
<guid>http://tatooreh.blogfa.com/post-382.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من هم ته کشیدم!</title>
<link>http://tatooreh.blogfa.com/post-381.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;یادم می‌آید یکی از دوستان دوران دانشگاه می‌گفت بیش از حد از احساساتم در رابطه‌هایم خرج می‌کنم! بعدها دوستان دیگری نیز بر این موضوع صحه گذاشته‌اند. شاید به همین دلیل باشد که بعد از مدتی احساس می‌کنم که دیگر چیزی ندارم که بگذارم توی رابطه‌هایم.&lt;BR&gt;دیشب دوباره بوف کور را خواندم. چقدر این کتاب غریب را دوست دارم. رازآلود است مثل این زندگی لعنتی پیچ در پیچ و درد دارد مثل همه دردهایی که همه داریم، شب‌ها با آن می‌خوابیم و صبح با آن بیدار می‌شویم و دوباره هر روز هر روز این دور تلسلسل را تکرار می‌کنیم.&lt;BR&gt;نمی‌دانم ....&lt;BR&gt;پراکنده گویی‌هایم به خاطر این ذهن مشوش است که آرام نمی‌گیرد، انگار هزار کرم در سرم وول می‌خورند. شب‌ها می‌خوابم ولی ذهنم بیدار است. گاهی چشم‌هایم را که باز می‌کنم می‌بینم نصفه شب شده، از خواب بیدار شدم و دارم فکر می‌کنم، فکر! قلبم تند تند می‌زند...&lt;BR&gt;بیشتر اوقات ولی در خلاء سپری می‌شود، باید تجربه‌اش کنی تا برایت ملموس باشد!&lt;BR&gt;حوصله حرف زدن ندارم! برای امروز بس است!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: همان طرح‌های کوچکی هم که روزگاری می‌آمدند به این ذهن پریشان، این روزها ته کشیده‌اند، انگار قدرت روزگار برای از بین بردن شاعرانگی‌ها بیشتر است.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 05:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tatooreh&amp;postid=381</comments>
<dc:creator>tatooreh</dc:creator>
<guid>http://tatooreh.blogfa.com/post-381.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کدام اسلام، کدام خدا؟</title>
<link>http://tatooreh.blogfa.com/post-380.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;خدایا چرا دنیای تو انقدر عذاب آور است. بعضی دردها را هیچ طور نمی‌شود هضم کرد مثل خوره این جان لعنتی را می‌خورند. از مذهب بدم می‌آید از اسلام بدم می‌آید وقتی خبر مرگ بهنود شجاعی را می‌خوانم. خدایا چرا دنیای تو انقدر عذاب آور است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 416px; HEIGHT: 239px&quot; height=375 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://thoughtmerchant.files.wordpress.com/2007/10/noose.jpg&quot; width=416 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;BR&gt;حتی تصور اینکه یک نوجوان ۱۶ ساله در عالم نوجوانی و کل کل‌های آن دوران اتفاقی یک نفر را کشته و بعد چندین بار تا پای دار رفته و برگشته و آخر هم به آن صورت اعدام شده برایم زجر آور است، از اسلام بدم می‌‌آید!&lt;BR&gt;این &lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=68145&quot; target=_blank&gt;خبر&lt;/A&gt; را خواندم وبند بند وجودم با خواندن آن ریش ریش شد، شکستم برای امثال بهنود. دوباره محمد پسرخاله مامان جلوی چشم‌هایم می‌آید با آن صورت معصوم و اخلاق لوطی‌اش. او هم دقیقن همین شرایط را دارد. خودش می گوید کسی را نکشته و فقط یک ضربه زده ولی چون دو نفر درگیر صحنه متواریند می گویند باید اعدام شود! همسن من است! خیلی جوان است خیلی...&lt;BR&gt;چه کسی می‌گوید نمی‌شود این قوانین این شکلی را تغییر داد، کدام دین، کدام اسلام، کدام خدا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 07:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tatooreh&amp;postid=380</comments>
<dc:creator>tatooreh</dc:creator>
<guid>http://tatooreh.blogfa.com/post-380.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الوعده وفا!</title>
<link>http://tatooreh.blogfa.com/post-379.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;درست نمی‌دانم آخرین باری که جسارت به خرج داده‌ام کی بوده یا برای چی بوده ولی می‌دانم همیشه ترس از تغییر در من وجود داشته. اساساً ترس از تغییر در وجود همه ما هست در بعضی کمتر، در بعضی بیشتر! نکته‌اش این است که اگر نترسی و تغییر کنی شاید بتوانی آزاد شوی از همه قید و بندهایی که پایت را بسته به سنت‌ها و هزار جور نباید دیگر. خلاصه باید کند!&lt;BR&gt;اما...&lt;BR&gt;اما این اما که می‌آید وسط هزار دلیل پیدا می‌کنی که خودت را وصل کنی به همین شرایط گندی که هستی. حال من همین است! شاید بدبینی باشد ولی راه‌های زندگی من بین دو از دست دادن گیر کرده! درست هم نمی‌دانم که برای این تغییر و از دست دادن چیزی هم بدست می‌آورم یا خیر! همین است که پایم را سست می‌کند! می‌ترساند!&lt;BR&gt;هزار بار به این جمله معروف که می‌گوید &quot; هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت&quot;، فکر می‌کنم و تصمیم می‌گیرم ولی باز قلبم می‌لرزد. خدا هم که این روزها انگار نیست! یعنی با من نیست! هیچ جا هم پیدایش نمی‌شود نه لای شب بوها و نه پای آن کاج بلند!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;پ.ن: حرف‌های دیگری داشتم ولی...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 03:55:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tatooreh&amp;postid=379</comments>
<dc:creator>tatooreh</dc:creator>
<guid>http://tatooreh.blogfa.com/post-379.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انگیزه!</title>
<link>http://tatooreh.blogfa.com/post-378.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;زندگی منفی است&lt;BR&gt;«تو» مثبتش می‌کنی!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 07:54:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tatooreh&amp;postid=378</comments>
<dc:creator>tatooreh</dc:creator>
<guid>http://tatooreh.blogfa.com/post-378.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وجدان درد؛ عامل اصلی آپیدن!</title>
<link>http://tatooreh.blogfa.com/post-377.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;قبل از نوشتن این پست باید یگویم علی رغم وعده قبلی مبنی بر نوشتن پستی درباره جسارت، می‌ گویم که این پست هیچ ربطی به جسارت ندارد به دلایلی که بعدن می گویم! تا لال شود دهانی که بی جهت وعده ندهد!&lt;BR&gt;۱- هفت روز است که به جای رفتن سر کار به صورت شیفتی به نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال می‌آییم برای تهیه خبرهایی که خیلی هاش به ما ربطی ندارد! خلاصه توفیق اجباری نصیبمان شده و هر روز از صبح تا شب میان کلی نرم‌افزار و سایت و مابقی متعلقات دنیای دیجیتال پرسه می‌زنیم! &lt;BR&gt;بنابراین طبیعی است که وبلاگمان را به روز نکنیم! حوصله آسیب‌شناسی نمایشگاه و تحلیل هم نداریم! گفته باشم!&lt;BR&gt;۲- این پست را از آن جهت نوشتیم که وجدان درد گرفته بودیم!&lt;BR&gt;۳- برای کرگدن عزیز ناراحتم ... امیدوارم هر چه زودتر عزیزش بهتر شود. الحق که مادرهای ایرانی مظلومند و وقتی می‌فهمیم تاثیرشان را روی زندگی که خدایی نکرده اتفاقاتی از این دست بیافتد. در هر صورت آرزوی سلامتی مادر دوم(مادر مریم‌ترین) کرگدن وبلاگستان را از اویی که آن بالاست، داریم!&lt;BR&gt;۴- همه فعل‌های جمع در احترام به شخص شخیص خودمان است!&lt;BR&gt;۵- خوشحالم که حجاریان آزاد شد... تف به این روزگار غدار! &lt;BR&gt;۶- یعنی خدا همچنان مرا نادیده می‌گیرد؟!&lt;BR&gt;۷- هیچ وقت قولی ندهید که مطمئن نیستید انجامش می‌دهید! همین!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 10:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tatooreh&amp;postid=377</comments>
<dc:creator>tatooreh</dc:creator>
<guid>http://tatooreh.blogfa.com/post-377.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
